سر در باز

I long to lead the world in ecstacy

در واقع این نوشته یک ماه پیش است که از دهن افتاده چون که وی پی ان قطع بود.
هیچ چیز محکمی در زندگی من نبوده، هیچ دوستیِ محکمی، هیچ قطعیتی، هیچ چیزِ ثابتی. مهم ترین اثرش هم استرس همیشگیِ من است. و در جدید ترین پرده اینکه هیچ چیز دیگر گویا خوشحال کننده نیست و حتی کاری از کیک های خامه ای درشت هم بر نمی آید.
یک ساعت اول از شدت سیری و خستگی خوابیدم، البته خواب آسانی نبود چون خورشید مدام از زوایایی مثل لایِ پرده، پنجره روی سقف و یا حتی بازتابِ ماشین بغلی قصد فرو رفتن به چشم حقیر را داشت. خواب اولیه پریده بود که متوجه تغیرات شدم که یکی از ما جلوی اتوبوس کنار راننده نشسته. فکر کردم جای بدی است و در یک حرکت فداکارانه قصد نجاتش را کردم، البته بعد فهمیدم که بهترین جای اتوبس آن جاست: نمای کاملی از منظره بیرون به علاوه خنکیِ کولر و بیش ترین فاصله از صدای موتور.
منظره های کویر بیش از اندازه بزرگ ند. حس تعجب بیش از حد نیاز است. رنگ ها ملایم اند ولی و خیلی طبیعی. کوه های دور، زیر نور خورشید شکل های خاصی پیدا می کنند، بعضی اوقات حس نمی کنی که سه بعدی هستند، فقط یک رنگ تخت روی تابلو هستند که در مرز با آسمان و ابرها مشخص شده اند. جاده بی انتهاست و کویر اطراف هم زیر یک مهِ رقیق تا کوه ها می رود. گاهی به سر آدم می زند که چرا این کویر های قشنگ خالی مانده اند و کسی پیِ آبادی شان نرفته. البته این ها همه فکر هایی است که به محض خاموش شدن کولر از سر می پرند چه برسد به حس کردن گرما. کویر مثل خیلی چیزهای دیگر از دور و با فاصله قشنگ است و شاید تفاوت ش با چیزهای دیگر در این دسته این باشد که مشکل کویر عظمت و ساده نشدنی بودن ش باشد نه ترک هایی که ابهتِ ساختگی اش را لکه دار می کند. البته دریا این طور نیست و جور دیگری ست که حوصله شرحش را ندارم.
خیلی سیگار می کشم، گاهی سرفه های بدی هم می کنم که انگار قفسه سینه ام خالی است و سرفه در آن می پیچد و دیواره های ش می سوزد و می سوزد.
گاهی حتی خودم هم نمی دانم که چه مشکلی دارم، هیچ کس دیگری هم نمی تواند کمکی کند. حتی یک وقت هایی خودم مچ خودم را می گیرم که دارم ادای حال بد را درمیاورم و حتی گاهی مچ گرفتنم اشتباه بوده و واقعاً حالم بد بوده.
از همه فرار می کنم، با هیچ کس صحبت نمی کنم ولی با همان معدود آدم هایی هم که صحبت می کنم درگیر می شوم و کار به دعوا می کشد. این وقت ها حس می کنم از همه متنفرم و بیش تر از همه از خودم.
دوست دارم به این که آینده مشخص نیست امیدوار باشم.
راستش من تصمیم نمی گیرم در بیش تر موارد و اگر بپرسید خب پس چه طور این کار و آن کار آن طور و این طور شد؟ باید بگویم که من خودم را به جریان سپرده ام، مثلاً من تصمیم نمی گیرم که این طور باشم یا آن کار را بکنم، خودش می شود، اتفاق می افتد، هیچ قصدی در کار نیست، هیچ برنامه ریزی نیست. جدیداً دارم خیلی حساس می شوم و حتی چیز های خیلی کوچک سریع می رود روی مغزم و داغان می کند. شاید بپرسید که چرا این دو جمله اخیر در پاراگراف مربوط به تصمیم هستند که من می گویم ای مخاطبان کنجکاو اندکی صبر. به نظرم در حال تند شدن هستم، خیلی تند و خشن. که ریشه همه اش هم در ایده آلیست شدنم است. یعنی این طور شده ام یهو. به نظرم خوب است اتفاقاً، چون هر مشکلی که دارم از سر مصالحه و مسامحه است. مثلاً همان اول می دانستم دانشگاه چقدر گه است ولی مسامحه کرده و گفتم که خب این یکی از همه کم اشکال تر شاید باشد و حالا مجبورم تا تهش بروم. یا برفرض مثال های دیگری که حوصله شان را ندارم. پس از این به بعد فقط باید از هر آیتمی امتیاز کامل کسب شود وگرنه گوشه چشمی نخواهم داشت و این یعنی هر چه بیش تر گوشه گیر شدن. البته من یادم هست که وقتی گوشه بازی می کردیم خوب بود و این طور نبود که همواره ببازم. البته باید قبول کرد سال ها گذشته و حتی قواعدش هم دقیق به صحن حافظه نمی آید.

Advertisements

امین شده بخوای حرف بزنی و هیچ کس نباشه؟

شده الکی بری بیرون و دنبال آشنا بگردی تو خیابون که حداقل در حد سلام و علیک باهاش حرف بزنی؟ و نشه؟

شده بگی بیا بریم بیرون و بگه وقت ندارم و بعد بگه آها فردا پس فردا می خوام با یکی دیگه برم بیرون؟

امین شده کل دفترچه تلفن گوشی ت رو چند بار بالا پایین کنی ولی حتی یه نفرُ پیدا نکنی که بهش زنگ بزنی یا حتی اس ام اس بدی؟ یه اس ام اس الکی حتی؟

شده له له بزنی که یه نفر بهت بگه چته؟

شده حس کنی همه کسایی که فکر می کردی بهترین دوستاتن ازت متنفرن؟

امین شده حرفاتُ تو ایمیلای طولانی بنویسی و بعدش بفرستی به یه آدرسای ساختگی که نصفشون وجود ندارن و نصفشون حتی معلوم نیست واسه کودوم کشورن؟

شده آدم بهتری رو تصور کنی که پس فردا […]؟

شده بگردی دنبال عیبات، شده بگردی تو گذشته ت به امید اینکه یه اشتباهی کرده باشی که […] رو توجیه کنی؟ که دلیلش رو بفهمی؟

شده با خودت فکر کنی که مشکلت چیه که […] میشی؟ که ببینی بعد یه ماه هنوز نمی تونی شب درست بخوابی ولی […]؟

چرا این جور میشه امین؟ چرا؟ مشکل چیه؟ چرا […]؟ چرا من مورد مناسبی واسه […] هستم؟

به نظرت بعداً با خودش نشسته وخندیده و فکر کرده آیا […] هست؟

[…] گفت اگه تو بالش گریه کنی کسی صداشُ کسی نمی شنوه ولی شده دو طرف بالشت خیس شه و از خیسی دیگه نشه روش خوابید؟

شده به خاطر اینکه عرضه اینُ نداری که کلک خودتُ بکنی از خودت دلخور شی؟

شده به یه نفر که […] ایمیل بزنی و باهاش صحبت کنی؟

i dont belong here

هوا خیلی گرم بود، یادم نیست واسه چه کار کسشری گیر کرده بودم تو کوچه های شیب دار توانیر، آدرس هم بلد هم نبودم طبق معمول، کار هم گیر پیدا کرده بود طبق معمول و هی به در و دیوار می زدم، زندگیِ شخصیِ همیشه پر از بدبختی و خرابم هم بهم فشار می آورد.  البته انصافاً این طبق معمول نداره چون الان که نیگا می کنم مشکلِ اون دورانم یه خاطره خوبه جلوی چیزایی که الان برام پیش میاد. یادمه سه چهار ساعت تو گرمای ظهر تو خیابونا پرسه زدم، به هیچ جا نمی رسیدم، کلی عرق کرده بودم و حتی موقع آدرس پرسیدن خجالت می کشیدم و می ترسیدم که بوی عرقم باعث شه آدرس غلط بهم بدن، بعد رسیدم یه جایی که دو سه تا درخت بود و البته که هیچ کس تو اون ساعت اون جا نبود ولی به فکرم رسید که ای کاش می شد الان بشینم زیر این درختا، راحت، و بی خیال همه چیز شم. بضغم گرفت.

از من بپرسین که کدام ویژگی متمایز شما به حدی خوب هست که در المپیک از آن مدال کسب کنی.

–         کدام ویژگی متمایز شما به حدی خوب هست که در المپیک از آن مدال کسب کنی؟

–         پیچونده شدن و بازی داده شدن. باور کنید جدی میگم، من یه بازی خورِ حرفه ایم، رکوردم هم خوردن صدو یازده بازی در دقیقه بدون آب و بیست تا بیشتر با یه آب خنک روش می باشد. من اون قدر ساده و غیر واقعی م که شما به راحتی می تونید منُ بازی بدید و ککتون هم نگزه. این ویژگیِ من نه تنها تست شده توسط اطرافیان بلکه تحت لیسانس پیتر اند جرج (انگلستان) هم هست. گاهی فکر می کنم کودوم فقیریُ سیر کردم که خدا این نعمتشُ به من داده.

یه وقتایی هم هست که حالم بد نیست، یعنی مچاله نیستم و می تونم عین آدم صحبت کنم، پاشیده نیستم، مغزم متلاشی نیست، دوست دارم اون ساعت ها رو ضبط کنم و بعد به خودم نشون بدم. مثل اون موقعی که با بابا بزرگم نشسته بودم تو باغِ چایی، پرتقال می خوردیم و حرفای بی معنی راجع به همه چیز می زدیم. من آدمی هستم که دوست داره حرف بزنه، اینکه انتظار داشته باشی بفهمنت یه چیز بچه گونه ست، مال دبیرستانه، همه می دونن که هیچ کس درست نمی فهمه. ولی همین که یه هم صحبت داشته باشم هم برام آرزو شده. یه وقتایی حرفا میان تو دهنمُ پر می کنن، نمی تونم نفس بکشم، نمی تونم غذا بخورم، نمی تونم حتی قورتشون بدم پایین.

بزرگترین آرزوم ولی اینه که یه کم عرضه داشتم که خودمُ خلاص کنم.

Wrong

چیزی که واقعاً اشک منُ در میاره اینه که به تخم هیچ کس نیستم. حتی نزدیک به تخم هم نیستم.

رفتم دریا، تنها. هیچ وقت تنها نرفته بودم، هیچ وقت به ضرب تاکسی و مینی بوس نرفته بودم. نزدیک دریا بودم، یعنی یه کوچه ای بود که تهش دریا بود، یه نخ روشن کردم، گفتم تا برسم لب دریا چت باشم دیگه. بعد می دونی چی شد؟ گرفت منُ. نتونستم راه برم. پسره که تابلوی سوییت و ویلا دستش بود دید. دید گیج می زنم و تلو می خورم جلو ماشینا، دویید سمتم، دستمُ گرفت و نشوند رو صندلی پلاستیکی ش. هیچی نگفت، هیچی. کشیدم تموم شه. اشکم دراومده بود. چند دیقه نشستم، تا تهش کشیدم، بهم نیگا نمی کرد، یه جوری که انگار اصلاً نیستم. بعد بلند شدم رفتم سمت دریا، آروم بهش گفتم ببخشید ، گفت مواظب باش.

دوست داشتم میشستم لب دریا و زار زار به حال خودم گریه می کردم، به اینکه چقدر تنها و بدبختم، به اینکه نمی تونم عین آدم بخندم، به اینکه گیر کردم و نمی تونم هیچ وری برم. ولی به جاش لبخند شکیلی زده و رفتم یه نوشابه خریدم. چون می دونی، اگه بخوای جوری باشی که واقعاً هستی، همه هی می پرسن چته؟ تو هم مجبوری الکی بگی خوبم، خوبم، چیزی نیست و بخندی و این دروغه و دروغ گو هم دشمن خداست. لب دریا یه سری بلوک بود واسه آتیش روشن کردن، نشستم رو یکی که مثلاً از همه تمیز تر بود. نشستم به همه فکر کردم، به هر کس که می شناختمش. دلم واسه خودم به حدی سوخت که آب دریا رو ریختم روش و کل دریا بخار شد ولی خاموش نشد.

یکی از بیماری هایی که آزمایشات اخیر در خون بنده  آن را نشان داده است توهم دوستی است، فکر می کنم با هرکس که ازش خوشم میاد دوستم، در حالی که نه تنها نیستم بلکه همیشه بعد از یه مدت می فهمم دوست عزیز ازم به شدت گریزون بوده و بیچاره داشته به در و دیوار می زده که منُ از خودش دور کنه، بدون استثنا. احساس بدبختی و تنهایی می کنم و به هرکس که نگاه می کنم می بینم ای بابا، این هم که از من داره فرار می کنه، این هم حالش ازم به هم می خوره. گریزی نیست، حقمه حتماً، حتماً اون قدر آدم خرابی هستم که این جور باهام رفتار میشه. توی جمع هم یهو به خودم میام و می بینم همه دارن با هم حال می کنن و منم که دارم حال همه رو به هم می زنم، فقط می تونم ته ش عذرخواهی کنم و برم بیرون.

هدفونم خراب شد، یعنی یه طرفش دیگه صدا نمیده. این قدر ناراحت و بد حال بودم که دوست داشتم به این بهانه بشینم بزنم تو سر خودم و نوحه بخونم و زنجیر بزنم، البته حواسم هست که قمه نزنم چون حرام می باشد.

حالم از بد بودن حال خودم بد میشه دیگه.

You’re a stranger till she whispers You can stay

مخاطب چه می خواهد؟

مخاطب می خواد که من بشینم و درباره زندگی خصوصی م بنویسم، که اون هم بشینه و تخمه بشکنه و بخونه. از این بنویسم که چقدر بدبخت م و کسی توی این دنیا از من بدبخت تر نیست و با خوندن ش امید بگیره، ولی من نمی نویسم، چون می خوام کیر ش کنم، و البته مهم تر اینکه نمی تونم بنویسم، مثلاً چه طور بنویسم که دوسدخترم ساعت یک شب با یه ایمیل میگه شما رو به خیر و ما رو به سلامت؟ چه طور حالِ اون موقع م رو بنویسم؟ نشدنی ه.  حتی اگه بتونم دقیق شرح ش کنم هم نمی فهمین، چون شما که من نیستین.

من واقعاً بی فکرم و زندگی م هم بر همین اساس جلو میره. همه چیزِ من بی فکرانه و ابلهانه جلو میره. تصمیمات م، رفتار هام. گاهی درگیر فکرای موهوم میشم، مثل رنگ ها، رنگ ها به نظرم واقعاً عجیب ن، یعنی چی که یک چیز سبزه و یک چیز آبی؟ من هنوز اینُ درست نمی فهمم. یا موزیک، چه طور این صدا ها از توی سیم ها، از کشیده شدن ها، از ضربه ها، از چیزهای ساختگی و کامپیوتری، میان توی گوش ما و بعد میرن تویِ مغزِ ما و بعد یه کاری می کنن که یه احساسی بهمون دست بده. نمی دونم.

به نظر من الان فصل جفت گیریِ آدم هاست، بیش تر دوستام این روزها درگیر مسائل عاطفی هستن، راستش من بهش میگم عاطفی، شما شاید بگین کاری، مالی، یا هر اسم دیگر.

بزرگترین اشتباه عمرم احتمالاً این بود که بر خلاف عادت عمل کردم و به جای جوجه ناهارُ کوبیده سفارش دادم، واقعاً وسط ش می خواستم ببرم غذا رو پس بدم و بگم همون جوجه رو بدین لطفاً یا اینکه حداقل پول م رو پس بدین. برنجِ خشک، گوشتی که مزه پیاز می داد و حتی بوی عجیبی داشت، به علاوه اون همه روغن با گوجه کال. البته از حق نگذریم که گوجه ها صحیح ه، چون آشپز از غذایی که درست کرده با خبر بوده یه گوجه اضافه هم مرحمت کرده.

نوشته هایی که روی دیوار دسشویی ها هست گاهی خیلی بامزه ست. مثلاً توی دانشگاه یه جا، تو دسشوییِ آخرِ دانشکده نوشته که ارزش هر حرف به مکان آن است، بعد یکی زیرش نوشته پس ریدی با این حرف ت، و بعد همین جور بحث کردن. عجیب نیست که یه عده این قدر جدی توی دسشویی بحث می کنن؟ ماژیک درمیارن و می نویسن ش؟

البته امروز کلاً همه چیز یه کم عجیب بود- باید بگم خیر، من امروز چیزی مصرف نکردم – مثلاً دوباره برگردیم به بوفه، موقع غذا خوردن دود فضا رو گرفته بود و بر خلاف انتظار بوی غذا نبود، انگار از این مهمونی هایی که توش همه دارن سیگار و سیگاری می کشن و می خندن باشه، یا دیدم که از لوله های گاز یه سری طناب وصل شده که انگار واسه آویزون کردن گوسفند باشه. یا اون پیرمردا که وسط چمن های جلوی دانشکده، خیلی خسته و آروم نشسته بودن و داشتن با فلاسک چایی می خوردن. نمی دونم قضیه چیه، شاید هم من خیلی وقته بیرون نیومدم و دنیا عوض شده.

باید ساعت دو و نیم چارراه ولیعصر باشم، الان یک و چهل دقیقه است. احتمالاً اگه راس دو از این جا راه بیوفتم به ضرب مترو به موقع برسم. احساس می کنم ساعت گیر کرده و جلو نمی ره. البته الان که شما این نوشته را می خوانید ساعت چند است؟ نمی دانم. حتی ممکن است یک روز دیگر باشد. ولی در نوشته من هنوز ساعت یک و چهل دقیقه هستم و پشت میزم در دفترِ دانشگاه نشسته ام.

مثلاً الان من خیلی نوشته خوبی نوشتم.

شب وقتی می خواستم برم خونه کلی تو ترافیک گیر کردم، اوتوبوسا مسیرشون بسته بود و پیاده رفتم، کلی طول کشید که برسم خونه، زمین خوردم و پام زخمی شد. مسائل پشت پرده هم مزید بر علت بودند و بدبختی زبانه می کشید، واقعاً اذیت بودم و تقریباً اشک م دراومده بود. ولی باز وقتی از اوتوبوس پیاده شدم، جلوی خونه مون، فهمیدم هوا چقدر سرده، حالا نمی دونم به خاطر ویژگی جغرافیایی عجیب خونه ما بود یا چی، ولی هوا اون قدر سرد بود که بهت و حیرت سراپای مرا به ناگاه فرا گرفت.

تصادف کرده بود، من نگران ش شدم، حتی بیمارستان هم رفته بود.  فارغ از این ها، فارغ از تمام اتفاقات فیزیکی، ولی فکر می کنم اوضاع درست شده باشد، فکر می کنم امشب به خوبی تمام شد. شاید هم باز زیادی خوش بین م.

این نوشته حذف شد چون بعدها مشخص شد ربطی به حقیقت ندارد.

Meditango

بله این بهترین دود عمرم بود. به‌جاترینش هم بود. این‌قدر تجربه خاصی بود که می‌خواهم تا مدت‌های مدیدی سمت دود نروم. می‌فهمی؟ مثل وقتی که یک کتاب خوب می‌خوانی و پیش خودت می‌گویی که خب من عمراً نمی‌خواهم نویسنده شوم چون غیرممکن است به خوبی این بنویسم. مغزم خالی شده بود. خالیِ خالی. جوری که یک روزنامه قدیمی را ورق می زدم و می‌خندیدم. این هفته‌ها برایم آشوب بوده. مغزم هر لحظه از کلی مسئله که از آینده و گذشته می‌آمدند پر می‌شد و در نتیجه گاییده شده بودم. ولی از دیشب آرامم. می‌دانم که هیچ مشکلی حل نشده، می‌دانم که این آرام‌شدن شاید مفید هم نباشد ولی خب دوستش دارم.

در به در دنبال کار می‌گردم. باید پول دربیارم. نه اینکه نقشه خاصی داشته باشم ولی باید پول بیشتری داشت تا انتخاب‌های بیشتری داشته باشی. شاید این حرفم به خاطر این است که همیشه متوسط بودم به لحاظ پول. هیچ‌وقت دغدغه پول توی ظاهرم نبوده: هیچ چیز کم نداشته‌ام ولی توی ذهنم بوده.

یک سری راه‌حل پیدا کرده‌ام. راه حل که نه، راه تحمل. نه، این قدر هم حالا وضع بد نیست دیگه که بگم تحمل. یعنی بد بود حالا ولی بهتر شده. مثلاً یکی‌ش اینه که با بقیه حرف بزنم، با آدم حسابیا، نه کسشرایی که دورم هستن. کلاً راه حل اینه که حس نکنم تنهام. یعنی خودمُ توی جمع ببینم، تو آدمای دیگه، با آدمای دیگه، بین حرفا، تو جاهای مختلف.

این صبر که من می‌کنم افشردن جان است.

این نوشته با اضطراب شدیدی نوشته شده و ویرایش هم نشده.

توی ایستگاه اتوبوس بودم که به ذهنم رسید الان حتی کسیُ ندارم که بهش زنگ بزنم و شماره ساقی ازش بگیرم. بعد به حال خودم گریه ام گرفت. جدی بغض کردم. حالا نه اینکه قدیم همیشه روی دراگ و ودکا بودم ولی خب می‌خوام بگم اصلاً امکانش رو هم ندارم. وضعم خیلی خرابه، یعنی واقعاً می خوام بمیرم. این حرفُ دارم من می زنم که چارده سالم نیست و تازه صادق هدایت نخوندم، من دارم اینُ میگم که از هر هفته پیر شدن می ترسم و هر دقیقه جلو رفتن عمرم مغزمُ اذیت می کنه.

آینده گهی دارم. رک دارم میگم، هیچ چیز خوبی منتظرم نیست. شاید این روزها آخرین روزهای منه که توش میتونم بخندم. دارم اینا رو جدی میگم. یه درصد امید ندارم. نمی خوام هم اپلای کنم، یعنی تصمیممُ گرفتم دیگه. می خوام بمونم ولی واقعاً نمی دونم چه گهی باید بخورم.

این وسط تنهایی هم از این ور منُ گاییده رسماً. میگم تنها منظورم این نیست که کسی درکم نمی کنه و این کسشرا. یعنی حتی کسی نیست که باهاش بتونم این ور اون ور برم، باهاش زر زر کنم.

حالا شما از بیرون نیگا کنین و بخندین. الـ… وکیلی هم از بیرون چیزی معلوم نیست.

Big Sur Moon

تنها بودم. با اینکه هوا تاریک شده‌بود و حتی قرمزی خورشید هم معلوم نبود هنوز نور سوسو می‌زد. نمی‌خواستم برق را روشن کنم. همین‌طوری خوب بود. داشتم آهنگ گوش می‌دادم. جلوی پنجره دراز کشیده‌بودم و باد می‌آمد و می‌خورد به صورتم. کنسرو ماهی را با نان می‌خوردم. نمک را پیدا نکرده بودم ولی لذت باد خنکِ خوش‌بو با موزیک فوق‌العاده عالی بود. داشتم برای خودم می رقصیدم و می‌خوردم و گوش می‌دادم. رقصیدن من یک طور خاصی است، به قول زهرا: » از رپ تا سنتی تو یک جور وول می خوری». واقعاً داشتم حال می‌کردم. فکر می‌کنم داشتم وی آر د پیپل را برای بار دوم گوش می کردم که یادم آمد آخر تابستان است. بعد واقعاً حالم بد شد و حتی شب هم نتوانستم بخوابم.

تابستان خوش نگذشته است. هیچ جا نرفته‌ام چون وقتی کسی می‌رفته سفر درگیر یک چیز مزخرف بودم یا اینکه کسی نبوده که با هم سفر برویم. بدبختیِ تنهایی. حتی همین جا هم کاری نکرده‌ام، همیشه خانه بودم و این برایم بدترین عذاب ممکن بوده. ولی با این حال اصلاً دوست ندارم که تابستان تمام شود. من از پاییز بدم نمی‌آید هر چند بدترین اتفاقات عمرم در پاییز بوده. ولی شروع این پاییز برایم به معنی این است که باید یک تصمیمی بگیرم. یا درس را ادامه بدهم یا بروم دنبال کار. من همین حالا هم از درس متنفرم ولی می‌دانی قضیه چیست؟ اگر درس را ادامه ندهم باید چیزهای جدیدی را تجربه کنم که هرگز پیِ‌شان نرفته‌ام: کار، سربازی. من واقعاً می‌ترسم. می ترسم که هر تصمیمی بگیرم پشیمان بشوم.

من آدم بدبختی هستم، دارم پیر می‌شوم و هنوز هیچ چیزی نشده‌ام. یعنی از بیرون که نگاه کنی چیزی شده‌‌ام ولی به نظر خودم نه. خودم هم نمی‌دانم که قضیه چیست و چرا راضی نیستم. می‌دانم سنم دارد بالا می رود تنهای تنها هستم و اصلاً خوش‌حال نیستم. می‌دانم که آینده روشن نیست و تنها واکنش من ترس است.

بادهای شمال با بادهای همه‌ی جهان فرق دارند. بو دارند و بویشان خوب است. اما این بو، برای من خاطره هم بود. خاطره‌ی بچه‌گی ، خونه‌ی مامان بزرگ. اونجا که اطراف خونه یه حلقه نازک درخت میوه بود، بعد یه حلقه از کلی شالیزار که تهش معلوم نبود. یه رودخونه نزدیک خونه بود. با بابابزرگ اون جا می چرخیدم. برام حرف می زد و داستان می گفت. میوه می‌چید. با مامان‌بزرگ شیرینی درست می‌کردیم و می‌خندیدیم. یادمه هنوز مدرسه نمی‌رفتم که سر صبح داشتم ادای ورزش صبحگاهی رو در می‌آوردم که مامان بزرگ یهو چند تا شنا رفت و گفت این یعنی ورزش. هنوز از اون صحنه خنده‌م می گیره. الان اون خونه خراب شده. چند وقت پیش که رفتیم مثل جنگل شده، مزرعه دیگه کاشته نمی‌شه. حتی رفت و آمد به اون جا سخته. هیچ کودوم از اون دو تا هم نیستن. نبودنشون قطعیه. این چیزِ مرگه که منُ می‌ترسونه. کسی که تا یک لحظه پیش بوده یهو نیست میشه بدون هیچ راه برگشتی. دیگه نمی‌تونی باهاش بخندی. نمی‌تونی هیچ کاریُ باهاش تکرار کنی. هیچ راهی هم نیست.

Heaven’s Engine Is A Dusty Ol› Bellows

Exodus

بالاخره اومدم اینجا، دورترین نقطه جهان. خیلی هم ناراضی نیستم. زیاد برام فرقی نداره چون من دیگه دوستای زیادی ندارم که بخوام بگم ازشون دور افتادم. زیاد هم بیرون نمی‌رم که بگم دیگه راحت نیستم. دوستام یا از تهران رفتن یا از ایران رفتن، کسایی هم که موندن جوری نیستن که هر روز بخوام باهاشون باشم. راستش می‌ترسم زیاد بودن باهاشون ممکنه باعث شه همین ها رو هم ول کنم. دیگه برام فرق نداره کجا باشم. این‌جا باعث میشه حس کنم که خیلی تنها شدم ولی باهاش مشکلی ندارم دیگه بهش عادت کردم، خیلی وقته.

By chance two separate glances meet

منتظر نشسته بودم که استادم بیاد، یک ساعت دیر شده بود، حسابی حوصله‌م سر رفته بود. من این‌جور  وقتا عصبی نمی‌شم فقط حوصله‌م سر میره و کونم روی صندلی عرق می‎کنه. البته اونی که روش نشسته بودم صندلی نبود ولی چون نمی‌دونم اسمش چیه بهش میگم صندلی. خلاصه موقعیت این‌طور بود که اومد داخل و به یه دختر دیگه که همکلاسش بود و روبروی من نشسته بود سلام کرد.

می‌دونم که کلاس ویولون میره، هر هفته وقتی دارم از در آموزشگاه میرم بیرون می‌بینمش که داره میاد داخل، چند بار چشمم به چشمش خورده، همین.

بعد از چند دقیقه دختر اولی رفت داخل کلاس. اومد کنار من نشست. به خودم تلقین کردم که این کارش کم‌ترین ارتباطی به من نداره و تقصیر کولره، هرچند این استدلال با هندسه اقلیدسی مشکل داشت. پرسید: » چند وقته میای اینجا؟» و من از غلط‎بودن تئوری کولر خوشحال شدم ولی همون موقع استادش در کلاس رو باز کرد و گفت که بیاد تو. حتی اسمشُ صدا نزد.